تبليغاتX
هم سطر ، هم سپید
سلام. در سوالی که ازم شد باید بگم متن پایین نوشته خودم است و برای این که از این پس نوشته های خودم از متون دیگر شناخته شده باشد آنها را باعنوان دست نوشته های من روی وبلاگ می گذارم. در ضمن برای آپلود عکسها از همان سایت گوگل استفاده می کنم .
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:2 توسط خاطره| |
 

اگر ابرها بر من ببارند،بگذار ببارند...

اگر سنگ‌ها از زير پايم بلغزند،بگذار بلغزند...

اگر خارها در دستم فرو روند،بگذار بروند...

اگر آب‌ها كفش‌هايم را ببرند،بگذار ببرند...

من با باران،خود را تطهير خواهم كرد .

پايم را بر سنگي ديگر محكم خواهم كرد .

چكه خونم را با برگ گلي پاك خواهم كرد .

با پاهاي برهنه،زبري و نرمي زمين را لمس خواهم كرد ...

وبا اين همه،راه خواهم رفت ، آواز خواهم خواند ، لبخند خواهم زد ، لذت خواهم برد ، زندگي خواهم كرد .

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 19:40 توسط خاطره| |
 

امشب

در يك خواب عجيب

رو به سمت كلمات

باز خواهد شد .

باد چيزي خواهد گفت.

سيب خواهد افتاد،

روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،

تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت .

سقف يك وهم فرو خواهد ريخت .

چشم

هوش محزون نباتي را خواهد ديد .

پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد .

راز،سر خواهد رفت .

ريشه زهد زمان خواهد پوسيد .

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آينه خواهد فهميد .

 

امشب

ساقه معني را

وزش دوست تكان خواهد داد ،

بهت پرپر خواهد شد .

 

ته شب، يك حشره

قسمت خرم تنهايي را

تجربه خواهد كرد .

 

داخل واژه صبح

صبح خواهد شد .

 

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 15:37 توسط خاطره| |
 

بلم آرام چون قويي سبك بار                     به نرمي بر سر كارون همي رفت

به نخلستان ساحل،قرص خورشيد            ز دامان افق بيرون همي رفت

                                              ****

شفق بازي كنان در جنبش آب                 شكوه ديگر و راز دگر داشت

به دشتي پر شقايق باد سرمست            تو پنداري كه پاورچين گذر داشت

                                             ****

جوان پارو زنان بر سينه‌ي موج                  بلم مي‌راند و جانش در بلم بود

صدا سر داده غمگين،در ره باد                  گرفتار دل و بيمار غم بود

                                             ****

«دو زلفونت بود تار ربابم                          چه مي خواهي ازين حال خرابم

تو كه با ما سر ياري نداري                      چرا هر نيمه شو آيي به خوابم»

                                            ****

دورن قايق از باد شبانگاه                         دو زلفي نرم و نرمك تاب مي‌خورد

زني خم گشته از قايق بر امواج                سر انگشتش به چين آب مي‌خورد

                                            ****

صدا،چون بوي گل در جنبش باد                 به آرامي به هر سو پخش مي‌گشت

جوان مي‌خواند و سرشار از غمي گرم        پي دستي نوازش‌بخش مي‌گشت

                                            ****

«تو كه نوشم نيي نيشم چرايي                تو كه يارم نيي پيشم چرايي

تو كه مرهم نيي زخم دلم را                     نمك پاش دل ريشم چرايي»

                                            ****

خموشي بود و زن در پرتو شام               رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت

ز آزار جوان دل شاد و خرسند                  سري با او،دلي با ديگري داشت

                                           ****

ز ديگر سوي كارون،زورقي خرد                سبك،بر موج لغزان پيش مي‌راند

چراغي كور سو مي‌زد به نيزار                صدايي سوزناك از دور مي‌خواند

                                          ****

نسيمي،اين پيام آورد و بگذشت:          «چه خوش بي‌مهربوني از دو سر بي»

جوان ناليد زير لب به افسوس               «كه يك سر مهربوني دردسر بي»

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 21:42 توسط خاطره| |
 

من به جنگل رفتم چون سر آن داشتم كه آگاهانه زندگي كنم.

من بر آن شدم كه ‍‍‍ژرف بزيم و تمامي جوهر حيات را بمكم !

هر آنچه زندگي نبود ريشه كن كنم تا آن دم كه مرگ به سراغم مي آيد،

چنين نپندارم كه نزيسته ام .

 


تو صیه می کنم فیلم انجمن شاعران مرده راحتما یک بار ببینید. این فیلم محصول ۱۹۸۹ امریکا با بازی رابین ویلیامز است .

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 10:7 توسط خاطره| |

برف مانند دانه‌هاي پراكنده‌ي قاصدك از آسمان فرود مي آمد و در تراس جاي مي‌گرفت . خانه‌ها و نماي شهر،همه خال‌خالي شده بودند . خال‌خال هاي سفيد .پنجره اتاقم بسته بود ولي مي‌توانستم سرمايش را احساس كنم .اين جا آتش بخاري به راه بود و اتاق تا بخواهي گرم . اسباب و اثاثيه‌ام در اتاق پراكنده بود . كاغذها و كتاب هايم مثل هميشه در تمام اتاق پخش شده بود . خودم نيز قلم به دست روي آنها افتاده بودم . كاغذي سفيد زير دستم بود و من ، دستم در هوا مانده بود . چيزي براي نوشتن نداشت . حرفي براي گفتن .اطرافم چقدر كاغذ مچاله شده بود .انگار حرص خشكيدن ذهنم را سر آنها درمي‌آوردم . ساعتي مي‌شد كه همين گونه سپري كرده بودم .بالاخره تسليم شدم . قلم را روي كاغذ گذاشتم و صاف نشستم . چقدر همه جا به هم ريخته است .چقدر جا براي قدم برداشتن كم است .اما صداي غل‌غل كتري مي‌آيد ، بايد بلند شوم و به ندايش پاسخ دهم . اين روزها بلند شدن و راه رفتن برايم سخت شده است . دچار درد مفاصل شده‌ام . گمان كنم از نشستن طولاني و خم شدن روي اين ورق‌ها باشد . ورق هايي كه ارزش مالي چنداني ندارند و خريدار زيادي برايشان نيست .صداي غل‌غل كتري شديدتر شد .ـ آرام تر، دارم مي‌آيم ...چرا اين قدر به خود مي‌كوبي ؟ استكاني درآوردم . ديدم ظرف‌هاي نشسته غذا همچنان در ظرف‌شويي باقيند .اوم...نه،الان حوصله‌اش را ندارم ، بعدا مي‌شويمشان . استكاني چاي ريختم . قندان كجاست؟ از بس همه جا به هم ريخته است، همه چيز را گم كرده‌ام . البته كهولت سن نيز مزيد بر علت شده است .نكند دارم آلزايمر مي گيرم ؟نه، من حافظه قوي‌اي دارم. هميشه داشتم . پس اين قندان كو ؟ آه، ولش كن. در يخچال خرما دارم با آن،چاي‌ام را مي‌خورم . ولي در يخچال هم چيزي نيست. خرمايم را كي تمام كردم ؟ آه...دو هفته پيش. و از آن موقع تا كنون بيرون نرفته‌ام ؟ كمي فكر كردم. آره ، نرفتم . پس اين دو هفته چه مي‌كردم ؟!من كه حتي ورقي داستان ننوشتم . راستي اگر حالا حالاها داستاني ننويسم چه مي‌شود ؟ خوب معلوم است،ديگر پولي براي خريد خرما و چاي نخواهم داشت .به سر كمدم رفتم . آخرهاي پولم بود . آه، سرم را به كمد تكيه دادم و به سقف نظر دوختم . ترك ها و پوسته هايش بيشتر شده بود و رنگش زردتر .فكري به سرم زد . آره هنوز پولي در حساب دارم . هر وقت احتياج داشتم از آن حساب برداشت مي‌كنم . راستي بگذار دفترچه حسابم را ببينم تا بفهمم چقدر پول در حسابم مانده و اين كار را كردم ، چرا اين قدر رقم هايش كم است ؟بايد عينكم را بياورم حتما اشتباه مي‌بينم . عينكم را زدم ولي اشتباه نمي‌ديدم . تمام پولم در حساب آن قدر ناچيز بود كه بيشتر مايه خنده و شوخي بود تا كمك خرجي براي زندگي . ولي براي چي؟ آخر چرا اين قدر حسابم خالي بود ؟ به آشپزخانه برگشتم . چاي‌ام سرد شده بود . آن را بيرون ريختم تا مجدد چايي گرم در آن بريزم . آخ، چرا اين كار را كردم ؟ بايد از الان قناعت كنم . خوردن چاي سرد كه مرا نمي‌كشد .و چيزي از درونم گفت : لذت چاي در داغ بودنش است آن هم در هواي سرد ، چاي سرد كه آب زردي بيش نيست .

بيرون، برف مي‌باريد . ولي اين جا گرم است و استكان چاي در دست من ، گرم‌تر .يكي از كتاب‌هاي خودم را برداشتم و خواستم يادم بيايد كه چگونه مي‌نويسم ولي دستم به استكان خورد و قطره‌اي چاي رويش ريخت . زردي كاغذ، زردتر شد . كتاب را بستم و به جايش استكان چاي را در دست گرفتم و آن را به صورتم نزديك كردم تا گرمايش مرا در خود بگيرد و بعد بخار داغش را با ميل به درون بيني‌ام راه دادم . چه عطر آشنايي داشت، يه عطر قديمي . كم‌كم صداهايي شنيدم . صداي خنده،صداي بازيگوشي‌هاي بچه گانه ، صداي بابا، آره اشتباه نمي‌كردم . صداي آواز بابا بود ، چه واضح و رسا : دلا اين عالم فاني به يك ارزن نمي‌ارزد . و صداي مامان : بسه ، بنشينيد، سردرد گرفتيم .

در و ديوار‌ها شكل ديگري به خود گرفتند ، زردي ديوارها به سبزي بدل شد . فرش زير پايم نو شد . از پنجره‌ها پرده آويخته شد . چشمانم را ريز كردم، هنوز از پشت پرده‌ها برف مي‌باريد و اين جا هنوز گرم بود و آتش بخاري به راه .

ـ اه،خفه شويد ديگه،هيچي نمي‌توانم بنويسم .

اين صدا ، صداي آشنايي بود،زيادي آشنا . صاحب صدا وارد اتاق شد. موهايش پر پشت و قهوه‌اي و بلند بود و با گل سر از پشت بسته شده بود . بلوز و شلوار گشادي به تن داشت ولي از روي همان لباس مي‌شد باريكي اندامش را ديد . دوباره لب به گلايه گشود : يك لحظه آدم نمي‌تونه تو اين خونه آسايش داشته باشد،هر چي تو ذهنم بود شما پرونديد . حالا بايد كلي فكر كنم تا يادم بيايد كه چي مي‌خواستم بنويسم .

صدايش گرم و جوان بود . و از نگاهش غرور و عصبانيت مي‌باريد . وقتي رفت، هنوز برايم آشنا بود ولي يادم نمي‌آيد كجا ديدمش ؟ كي ؟ اصلا در خانه ما چه مي‌كرد ؟ راستي بابا كو ؟ صدايش خاموش شد! و بچه‌ها ؟ ديگر صداي خنده‌شان نمي‌آيد! چرا همه ساكت شدند ؟

ـ بهتره زودتر شوهرش بديم بره

ـ مگه تا حالا كم خواستگار داشته ؟ همه را خودش رد مي‌كنه.

ـ خوب تو هم مثل باباهاي قديم يك دونه بزن تو سرش و بفرستش خونه يكي از همين خواستگارهاي سينه چاكش .

بابا خنديد : نفهم و بي‌سواد نيست، دختر خونه‌دار هم نيست، به قول خودش تو اجتماعه. نويسنده است، دردهاي بشري را مي‌فهمد و مي‌نويسد . يه همچين كسي را چه طوري بزنم تو سرش و به زور بفرستمش خونه بخت ؟

ـ نمي‌دونم وا...، ولي ديگه داره سنش مي‌ره بالا .

ـ نترس، هنوز نترشيده . بعد هم تو خودت وقتي اولين داستانش چاپ شد، كلي خوشحال شدي و به همه فاميل گفتي .

ـ آره ، هنوز به كارها و داستان‌هايش افتخار مي‌كنم ، ولي آرزوهايش يه كم نگرانم مي‌كنه .

ـ خيلي بهش سخت نگير ، هنوز كه طوري نشده .

اين حرف‌ها را قبلا شنيده بودم . ولي آنها راجع به كي حرف مي‌زدند ؟ گفتم : بابا راجع به كي حرف مي‌زنيد ؟ ولي بابا رويش را به طرف من نكرد . دوباره پرسيدم اما اين بار هم اتفاقي نيفتاد . و باز مي خواستم بپرسم كه بابا رويش را برگرداند . بابا، قيافه‌اش يادم رفته بود . انگار نور سفيدي از چهره‌اش ساطع مي‌شد و لبخندي گوشه لبش بود . انگار داشت به من لبخند مي‌زد . من هم جوابش را با لبخند دادم . حس كردم دلم چقدر برايش تنگ شده ، دلم مي‌خواهد بغلش كنم . آره ، از كي بغلت نكردم بابا ؟ دلم مي‌خواهد بوست كنم ، دلم مي‌خواهد ته‌ريش هاي صورتت به گونه‌ام بخورد .آره، و با خوشحالي بلند شدم . ولي يكهو بابا از نظرم پنهان شد و جايش خالي ماند . به اطرافم نگاه كردم . ديوارها كمي ترك برداشتند و فرش زير پايم ديگر نو نبود و گوشه اتاق، مامان را ديدم . خواستم برم طرفش كه رويش را به سمتم كرد و چهره‌اش من را سر جايم ميخكوب كرد . از چهره‌اش غم سنگيني مي‌باريد . نگاهش خسته و بي‌رمق بود و روي گونه‌ها و پيشاني‌اش چين هاي ريزي بود . به سمتي كه مامان نگاه مي‌كرد، نگاه كردم . چند پسر و دختر نوجوان ديدم. هه، صداي خنده‌ي اين‌ها بود . آره اما اين‌ها كي بودند ؟ ليلا، سعيد، سارا و اوني كه از همه كوچكتر بود : محمد . من اسم هايشان را مي‌دانم ولي يادم نمي‌آيد كي‌اند ؟!

ـ من تصميم خودم را گرفتم .

سرم به طرف در چرخيد . صاحب همان صداي آشنا بود. با چهره‌اي جاافتاده تر ولي با همان نگاه .

ـ من نمي‌توانم اين جا بمونم .

مامان دادي زد كه تمام تنم لرزيد .

ـ بابات مرد تو هم خيره سر شدي . تا من زنده‌ام نمي‌گذارم اين كار را بكني .

و بعد صاحب صداي آشنا فرياد زد : مگه مي‌خواهم گناه كنم ؟ ولم كنيد بابا دست از سرم برداريد. من جايي را مي‌خواهم كه ساكت و آروم باشه و صداي دعواهاي گاه و بيگاه خواهر و برادرهاي ساده‌ام نيايد .

ـ خوب شوهر كن و برو خونه خودت نه اين طوري، كدوم دختري را ديدي كه تنهايي خونه كرايه كند ؟

ـ هه، شوهر. شما يه مادر سنتي هستي و تعجب هم نداره كه اين طوري فكر كني ولي مادر من همه چيز شوهر و خونه بخت نيست . شوهر كنم كه چي بشه ؟ كه مثل كلفت واسش بشورم و بپزم و بسابم؟ بعدش هم كهنه بچه‌هاشو عوض كنم و بشم يه لله‌ي خونه‌دار ؟ پس كي بنويسم ؟ بعد هم خونه مجردي گرفتن تو ايران عجيب و غيرعاديه وگرنه تو تمام دنيا دارن همين طوري زندگي مي‌كنند .

ـ پس تو كلّا از خانواده بدت مي‌آيد. پس حتما از ما هم بدت مي‌آيد .

ـ بس كن مامان، بارها اين حرف‌ها را زدي .

ـ نه كه توي خيره‌سر هم گوش مي‌كني.

 دختر صاحب صدا اين بار عصباني‌تر از قبل فرياد زد : همه اين‌ها به خاطر اينه كه من دخترم ، وگرنه اگر پسر بودم هر غلطي مي‌كردم عيبي نداشت .مي‌بينم فردا همين سعيد و محمد چه كارها كه نمي‌كنند و تو هم بهشون هيچي نمي‌گي .

و مامان هم با شدت بيشتري جوابش را داد . بچه هاي گوشه اتاق با هر دادي بيشتر خود را جمع مي‌كردند و با وحشت به آن دو نگاه مي‌كردند . چقدر اين دعواها برايم آشنا بود . حتي ديالوگ‌هايش را از بر بودم .دختر به سمت اتاقش رفت و من هم ناخودآگاه به دنبال او كشيده شدم .اتاق مرتبي بود با يك كمد و تعدادي لحاف و تشك كه گوشه اتاق روي هم چيده شده بودند و رويشان را با پارچه تميزي پوشانده بودند . دختر پشت ميزي نشسته بود و مشتي كاغذ در اطرافش پراكنده بود . آهي كشيد و با خودش زمزمه كرد : آنها آرزوهاي من را نمي‌فهمند. داشتن يك اتاق واسه خودم كه هيچ كس حق ورود به آنجا را نداشته باشد، آرزوي بزرگيه ؟ يا جرمه ؟ گناهه ؟هووووووم، هميشه دوست داشتم در اتاقم كتابخانه‌اي باشد كه تا سقف، طولش باشد و همه قفسه‌هايش پر كتاب . و من هم همراه او زمزمه كردم : و يه عالمه كاغذ و كتاب كه دورم پراكنده شده باشد و جاي قدم زدن در اتاق نباشد ، با ميزي كه بزرگ باشد، روبروي پنجره‌اي كه آفتاب از آن به داخل مي‌تابد و يك قلمدان زيبا پر از خودنويس و خودكار و يه چراغ مطالعه مخصوص شب ها .

دختر ساكت شد و من هم .من چه طور حرف‌هاي او را قبل از اين كه بگويد ، مي‌دانستم ؟! دلم مي‌خواست ازش بپرسم ولي دهانم نمي جنبيد . صداي در اتاق آمد . دخنر پرسيد : چيه سارا ؟ و سارا با معصوميت كودكانه‌اي گفت : تو ما رو دوست نداري ؟ با شنيدن اين جمله انگار قلبم فرو ريخت ، سارا من دوستت دارم . هم تو رو و هم همه خواهر و برادرهايم را . ـ مامانو چي ؟ اشك‌هايم روان شد و داخل دهانم رفت . مزه شورش را چشيدم و گفتم : معلومه كه دوستش دارم . اشك هايم را پاك كردم . پس سارا كو ؟ به عقب سرم نگاه كردم . كسي آنجا نبود . رنگ اتاق هم سبز نبود ، سفيدي بود كه به زردي رفته باشد . مقياس اتاق كوچكتر بود . نه ميزي بود و نه رختخوابي . ولي برگه‌ها همه جا روي زمين پراكنده بود ، طوري كه جاي قدم برداشتن نبود . قلم‌هايم روي زمين ولو بودند و كتاب‌هايم نيز در قفسه‌هايي كه چوبش پوسيده بود، خاك خورده و نامرتب قرار داشتند . و استكان چاي ، سرد شده و در دستانم مانده بود . به پنجره نگاه كردم، پرده نداشت ولي برف همچنان مي‌باريد و اين جا گرم بود . صدايي نبود، فرياد و خنده‌اي نبود، آوازي نبود، حرف شوهر و بچه نبود . اين جا فقط سكوت بود . سكوت و آرامش . و فقط من بودم، من . به آينه نگاه كردم : پوستي شاداب، موهايي قهوه‌اي و بلند ، چشمان پرغرور و عصبانيت ، لبخند موفقيت روي لبم ، و اندام باريكي كه از پشت لباس‌هاي گشادم پيدا بود . اما به يكباره همه اين‌ها رنگ باخت، تغيير كرد . صورتم چروكيده و تيره شد ، موهايم آشفته و خاكستري ، لبانم بي‌رنگ و عاري از لبخند، و چشمانم خسته و بي‌رمق . واندامي كه هنوز باريك بود اما طراوتي نداشت . و قلبي كه هرگز به كسي سپرده نشد و سينه‌اي كه هيچ‌گاه به فرزندي شير نداد و دستي كه به نوازش كسي مشغول نشد و تنها قلم را در خود گرفت و ذهني كه جز به داستان هاي انساني نينديشيد و فقط نوشت و نوشت . و پول‌هايي كه در سفر با دوستان و  يا مجالس شعر و داستان خواني خرج شد و كتاب هايي كه به چاپ مجدد نرسيد . وهرگز نتوانست جوانان بي مطالعه اين سرزمين را عاشق داستان‌هايش كند و به خواندن علاقه‌مند . وپايي كه از نشستن روي زمين، نه پشت ميز ، درد گرفته است و كمري كه از خم شدن روي كاغذ‌ها ناله مي‌كند . و خانه‌اي كه تنها مال من است و هيچ كس بي‌اذن من ، حق ورود به آن را  ندارد . و اين‌جا گرم ، نه، اين جا گرم نيست . چرا ؟ به بخاري نگاه كردم . شعله‌اش خاموش شده بود . آه، حتما قبض گاز را نپرداخته‌ام و جايي ميان برگه‌هايم گم شده است .

برف مثل دانه‌هاي پراكنده قاصدك از آسمان فرود مي‌آمد و در تراس جاي مي‌گرفت. پنجره اتاقم بسته بود ولي مي‌توانستم سرمايش را احساس كنم . واين جا هم سرد است و آتش بخاري خاموش .    


داستان بالا نوشته خودم است.خوشحال می شوم نظرتان را راجع بهش بگویید.  

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 15:2 توسط خاطره| |

قيصر بزرگ زآن پس كه بمرد و در خاك شد .

شايد كه به خشت جانش

بستند در روزنه بادگير

تا باد به درون نوزد

شگفتا كه همان خاك كه رعب انگيز بود

وصله‌ي ديواري شده تا سوز زمستان را از راه بدر كند .

 

كرم همانا سلطان خوش خوراكان است . چه،ما در پرورش همه گونه جانوران مي كوشيم تا خود پروار شويم، و باز خودمان را مي‌پروريم تا كرم‌ها را چاق كنيم . دولتمندان فربه و بينوايان لاغر ، با هم تفاوت چنداني ندارند ، فقط دو خورش متفاوت هستند . دو خورش كه بر سر يك سفره صرف مي‌شوند ، و سرانجام همه، همين است .

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 20:1 توسط خاطره| |

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد                 فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ،تنها نشيند به موجي               رود گوشه‌اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب      كه خود در ميان غزل‌ها بميرد

گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا                 كجا عاشقي كرد،آن جا بميرد

شب مرگ،از بيم،آن جا شتابد                 كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم               نديدم كه قويي به صحرا بميرد

چو روزي ز آغوش دريا بر آمد                    شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي آغوش وا كن                كه مي‌خواهد اين قوي،زيبا بميرد

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 13:32 توسط خاطره| |

خود را بر رويا بيفكن

وگرنه تكرار سرنگونت خواهد كرد

درختان ريشه هاي خويشتن اند و نسيم ، نسيم است

به قلب خود مومن باش

حتي اگر درياها شعله ور شوند

و با عشق زي، حتي اگر ستارگان واپس روند

گذشته را ارج بنه، اما آينده را خوشامد گوي

و مرگت را در اين جشن پيوند به رقص وادار

دنيا را به هيچ مگير

با فرومايگانش و قهرمانانش

معبود، دختركان را دوست دارد و فردا را وزمين را .

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 20:7 توسط خاطره| |

روزي كه

دانش لب آب زندگي مي‌كرد

انسان

در تنبلي لطيف يك مرتع

با فلسفه‌هاي لاجوردي خوش بود.

در سمت پرنده فكر مي‌كرد .

با نبض درخت ، نبض او مي‌زد .

مغلوب شرايط شقايق بود .

مفهوم درشت شط

در قعر كلام او تلاطم داشت .

انسان

در متن عناصر

 مي‌خوابيد .

نزديك طلوع ترس، بيدار

مي‌شد .

اما گاهي

آواز غريب رشد

        در مفصل ترد لذت

                        مي‌پيچيد .

زانوي عروج

        خاكي مي‌شد .

آن وقت

انگشت تكامل

        در هندسه دقيق اندوه

                        تنها مي‌ماند .

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 18:10 توسط خاطره| |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس